مردی سالها در آرزوی یافتن گنجی بزرگ بود . همیشه دلش می خواست کار و شهرش را رها کند و به دوردستها رفته و دنبال گنج بگردد . بالاخره روزی دل به دریا زد و خانه را فروخت و عازم سفر دور و دراز خویش شد . خانه را به صاحب جدیدش داد و جستجویش را آغاز کرد .

صاحب خانه ی جدید که عاشق گل و گیاه بود تصمیم گرفت خاک باغچه را عوض کرده و آنرا پر از گلهای زیبا کند .

هنگام کندن زمین در کمال شگفتی به گنجی بزرگ رسید . گنجی که سالها آنجا بود و صاحب خانه ی قبلی از آن بی خبر بود . او هم مثل اکثر آدمها می پنداشت آرزوهایش را باید در دوردستها پیدا کند .

گنج ما اغلب جایی درون خودمان نهفته است و برای یافتنش بهتر است جستجو را از درون خودمان شروع کنیم

حقیقت درون خود ما نهفته است نه در دوردست کوهستانها .