داستان كار ونگرش (جالب)
سنگ شکن هایی در کنار جاده به دشواری مشغول کار بودند…
وقتی از آنها در باره کارشان پرسیده شد، یکی از آنها با دردمندی پاسخ داد:
من به خاطر بچه ام این رنج را تحمل می کنم …
دیگری با غرور پاسخ داد:
جاده ها ساخته می شوند
من این کار را به عنوان یک
وظیفه ملی انجام می دهم …
فرد سوم با آرامش پاسخ داد:
من با این کار در پیشگاه خداوند
هر روز به عبادت می پردازم …
فرزند فرد اول یک سنک تراش شد …
فرزند دومی افسر ارتش شد…
فرزند سومی یک معمار نام آور و پرآوازه شد …
و هیچ جای شگفتی نیست…
آنها کار ثابتی انجام می دادند – سنگ تراشی
اما
نگرش هر یک از آنها تفاوت بزرگی پدید می آورد
آنچه را دوست داری آنجام بده
آنچه را انجام می دهی دوست بدار
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۹ ساعت 6:30 توسط حسین دهقان
|